تبليغاتX
به وبلاگ بنده خوش آمدید

به وبلاگ بنده خوش آمدید

welcome to my blog

رفتی ...

تو رفتی و سهم من سفر شد ...

رفتي ولي اينو بدون ، هرجا باشي دوست دارم

 هنوز،  براي  ديدنت ، به  روياهام  پا  مي ذارم

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

 

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

 

 گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

 

 گفتي كه نه، بايد بروم حوصله اي نيست

 

 گفتي كه كمي فكر خودم باشم  و آن وقت

 

جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست

 

 رفتي تو ، خدا  پشت پناهت .  به  سلامت

 

 بگذار  بسوزد  دل  من ، مسئله اي نيست

 

آقا جان نظر بده

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

تقدیم به تو ای فرزانه جان

ای کاش ...
  • کاش می دونستی ...
    • کاش باورم می کردی که ...
  • ای فرزانه جان
      • بهاره
      • ولی افسوس  که نمی خوای بفهمی ...
    • حتما من باید بگم که نظر بدی
+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

در این خاموشی ...

آره  ...  بگو ...

 

  •  توی ۱ دیقه میشه یکیو خر کرد . توی ۱ ساعت میشه یکیو دوست داشت . توی۱ روز میشه عاشق کسی شد. 
  • ولی یه عمر طول میکشه تا  کسی رو فراموش کنی ...  
  • من بمیرم نظر بده
  • + نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    باران

    پلکهای مرطوب مرا باور کن، این باران نیست که می بارد، صدای خسته ی من است
    که از چشمانم بیرون می ریزد

    پرو الان اومدی نظرم نمیدی؟؟؟

    + نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    آینه

    اگه آینه نبود چی می شد؟؟!!

    گاهی وقت ها وقتی تو آینه به خودم نگاه می کنم شیفته ی خودم می شم(خودشیفتگی مضمن)

    گاهی وقت ها تو آینه عمق وجودم را از نگاه ام می بینم

    گاهی وقت ها موقعی که دارم به خودم تو آینه نگاه می کنم از خودم  بدم می یاد!!

    و بعد از چند لحظه از تمام اطرافیانم و چیزهایی که دور و ورم هست بدم می یاد....

    ولی می دونم اگه آینه نبود هیچ وقت همچین حس هایی در من به وجود نمی اوومد!!!

    *********

    به آن خیره شده ام

    حتی پلک هم نمی زنم

    صدایی را از درونم می شنوم

    فریاد می زند!!

    می گوید

    مرا می بینی؟!!

    من خود را در صورت تو جلوه داده ام...........

     جون مادرت نظر بده

    + نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    جادوی بی اثر

    پر کن پیاله را
    کاین آب آتشین دیری است ره به خوابم نمی برد
    این جام ها که در پی هم می شود تهی
    دریای آتش است که ریزم به کام خویش
    گرداب می رباید و آبم نمی برد
    من با سمند سرکش و جادویی شراب
    تا بیکران عالم پندار رفته ام
    تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
    تا مرز نا شناخته مرگ و زندگی
    تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
    تا شهر یادها
    دیگر شراب هم
    جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
    هان ای عقاب عشق
    از اوج قله های مه آلود دور دست
    آنجا ببر مرا که شرابم نمی
    برد
    آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
    در راه زندگی
    با اینهمه تلاش و تمناو تشنگی

    با اینکه ناله می کشم از دل که :آب...آب
    دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
    پر کن پیاله را


    ********************

    آنگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری می گردد شاد بودن آسان است
    اما ارزش انسان زمانی آشکار می گردد که در شرایط آشفته نیز لبخند به لب دارد...

    آی آی آی میخوای نظرندی؟؟؟

    + نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

    به همين سادگی

    عشقی جدا از معشوق
     
    روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
    شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
    شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟"
    شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!."
    شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"

    قسمت میدم نظر بده
    + نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد  |