دریا ، مرداب ...!!!؟؟؟

حرفها که تکراری میشن ، غصه ها که
عادی میشن ، شعرها که بی صدا
میشن ، وقتی که حتی اتفاقها معمولی
میشن
بارانها از سر تکرار می بارند
و بهارها از سر عادت گل می کنند
وقتی همه روزهای تقویمت مثل هم
میشن ، شنبه با جمعه فرقی نمیکند ،
زمستان با بهار ، امسال با پارسال
وقتی به آسمان یکجور نگاه میکنی ،
و حتی به خدا
و میخواهی زندگی را سخت نگیری
تا زندگی بر تو سخت نگیرد ،
و لحظه ها روال عادی خودشان را داشته باشند ،
بهار هر وقت دلش خواست بخندد
و زمستان هر وقت خواست دلش بگیرد
، ................................!!!؟؟؟
آن وقت مثل سنگریزه ای در دل کوه گم میشوی
بدون آنکه کمترین اثری بگیری
یا کمترین اثری ببخشی
مثل یک روز بی خاطره به پایان میرسی
بدون آنکه حتی لحظه ای در حافظه ای ثبت شده باشی
اما به خاطر خدا هم که شده اینقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو
و کمی هم جرات دریا شدن داشته باش...!!! یعنی میشه ..؟؟؟
نظر فراموش نشه
