چرا قدر نمي دانيم؟
چرا قدر نمي دانيم؟
آدم برفي با نور خورشيد خانوم چشماشو باز کرد![]()
اين اولين باري بود که اونو مي ديد
آخه بچه ها تازه ديشب ساخته بودنش![]()
اون قدر اون جا موند و به خورشيد نگاه کرد
تا يواش يواش آب شد و ديگه هيچي ازش نموند
ولي هيچوقت ,هيچ کس نفهميد که آدم برفي از گرماي آفتاب آب نشد,بلکه از شرم وجود خودش آب شد![]()
از شرم اينکه خورشيد بدون هيچ توقعي
با تمام وجود با تمام عشقش به اون تابيده
ولي آدم برفي هيچ کاري نمي تونست در برابر عشقه پاکه اون انجام بده![]()
حالا منو تو که هر روز خورشيدو هزاران آدم مثل خورشيدو کنارمون داريم و از لطف هاشونم خبر داريم![]()
چرااااااااااااااااا قدر اين روزا رو نمي دونيم!؟؟؟
نظر فراموش نشه
+ نوشته شده در شانزدهم خرداد 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد
|
